تبليغاتX
تاجیک بچه ی کنار جیحون... خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
تقدیم به کسی که به پاکی آسمان دوستش دارم
موضوع: جمعه 1389/09/05 7:46 بعد از ظهر

 

تاقامتِ شبیــه درخــــتان کشــــــــیده ای

تصویری از نجابت انســــان کشــیده ای

هر روز در مســـیر قدم های مست خود

طرح فرار مذهب وایمــــان کشــــیده ای

خواب مرا چه ساده به توفان ســپرده ای

بی خوابی مرا که دو چندان کشـــیـده ای

آغاز قصـــه را که بود ســرنوشـــت من

مکــثی نموده نقـطه ای پایان کشــیده ای

من مؤمن دوچشـــم مسلــمان کـُش تو ام

مارا به زعم خویش مسلــمان کشیده ای؟

ای شــاه دُخت قصه ی مادرکلان، چرا؟

ما را چو زُلف خویش پریشان کشیده ای

در ماورای خویش، بهشـــت آفـریده ای

برعاشــــق پیـاده بیایان کشـــــــــیده ای

نقــــــــش تو ماجرای شکســــت قلم بود

نقـــــــاش را زکرده پشـــیمان کشیده ای

آری قبـــــول کن که نگـــاهان خسـته را

مثل دو چشــــم عابرحیــران کشـیده ای

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

رباعی ها
موضوع: پنجشنبه 1388/09/05 0:14 قبل از ظهر


سلام دوستان خوبم! این بار دلتنگی هایم را در قالب چند رباعی در مسیر قدمها تان می ریزم.


صاحبدل و عشق آشنا در بدر است

شورش به سر و دو دیده از اشک تر است

ای شعله مگو که عاشقی بس ما را

جبران شکست عشق، عشقِ دیگر است

 

نه عشق خوش آیدم نه اندیشه ی عشق

نه میوه و برگ و دانه و ریشه ی عشق

عمری به تمنای وصالی طی شد

دیگر نزنم به پای دل تیشه ی عشق

 

آخر غم بی وفایی ات سوخت مرا

تیر نگهت به کوه غم دوخت مرا

روزی که به کُنج لب به من خندیدی

آن خنده دو دیده بست و بفروخت مرا

 

یارب دل آسمان تمنا دارم

الطاف تو در میان تمنا دارم

فرهاد نیم که تیشه بر فرق زنم

چون شعله غم نهان تمنا دارم

 

مادر گویم هدف رضای تو بود

گر اشک بریزم از برای تو بود

افسانه ی سرنوشت و تفسیر وجود

هستی و عدم همه نمای تو بود

 

آهم، نفسم، نه! تپشی در خونم

دردم که زدیده های دل بیرونم

موجم بری تار های گیتار خموش

آهنگ زغم چکیده ی ویولونم

 

آتش زغمت به سینه فوران دارد

دیده زجفا هوای باران دارد

دل شد به کرشمه ی چو سیماب که چون

تیر نگهت جنون به پیکان دارد

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

غم بی غمی
موضوع: دوشنبه 1388/09/02 9:42 بعد از ظهر

درخت، خشک ولی در رگش نمی باقیست

نمی زعشق اگر بیش یا کمی باقیست

گمان مبر که زمان خاک می کند همه را

چرا که جام چو بشکسته شد جمی باقیست

رمق! مجال تپیدن بده که میدانم

برای خیره شدن در رُخش دمی باقیست

اگرچه باغ به آتش نشست و مرثیه خواند

به برگ گل وسط دود شبنمی باقیست

سکندرانه اگر هستی ام ربود چه باک

بهای رقص دو دیوانه دِرهمی باقیست

دلانبود غم بی غمی شکوه غم است

نبود غم غم تلخیست گر غمی باقیست

بگو به شیخ که اینبار سینه روشن کن

 یقین نما که درین جمع آدمی باقیست

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

سه نقطه...
موضوع: دوشنبه 1388/09/02 9:41 بعد از ظهر

 

بوسه ازلبهای داغت انتحاری بیش نیست

یک نگه در برق چشمانت قماری بیش نیست

گفتی عاشق شو که بانام و نشان سازد ترا

حاصل نام و نشان زنجیز و داری بیش نیست

گفتی عاشق گر شوی رخش خرد را رستمی

رستم ار باشم ولی در سر خماری بیش نیست

هرکه وصل یار خواهد، عاشقی یا عاقلی

وصل ومعشوق زمینی زهر ماری بیش نیست

ادعاکردی که حوران بهشتی یار توست

حور هم باشد ولی دخت تخاری بیش نیست

پرسشی کردم ز رمز زنده گی از خویش گفت:

زنده گی سه نقطه در سنگ مزاری بیش نیست

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

در انتظار نور
موضوع: یکشنبه 1388/09/01 12:52 بعد از ظهر

دیگرزپشت پنجره مهتاب سر نزد

یعنی دگر به چشم ترم خواب سر نزد

دل بی قرار پنجره من بی قرار ماه

درانتظار غرقم و مهتاب سر نزد

عمریست معتکف شده ام در مسیر نور

یک چشمکی زگوشه ی محراب سر نزد

ای رخش آن شقاوت رستم به دل مگیر

دیدی که وی به بازوی سهراب سر نزد

غم شد هزار و شکوه ی بی مهری صد هزار

در سینه ی غزل غم نایاب سر نزد

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

بعد ازین
موضوع: شنبه 1388/08/23 11:58 بعد از ظهر
 

 

می وزد آهنگ عشق آشنایی بعد ازین

می سرایم شعرهای باصفایی بعد ازین

می نویسم طرح بودن در کنار درد را

درد را اما نمی سازم قبایی بعد ازین

می روم باخاطرات سبز سوی مهوشی

می شوم در پای عشقی نقش پایی بعد ازین

می تکانم دست و بر میگردم از هرچه غم است

می کنم پرواز در حال و هوایی بعد ازین

آسمان گر شک کند بر داستان ما چه باک؟

میکنم دم بانگار خویش چایی بعد ازین

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

به پیشواز فصل همیشه همرنگم، خزان
موضوع: اشعار جمعه 1388/08/08 5:43 بعد از ظهر
 

 

 خزان! فصل دلتنگی های من است

 فصل همیشه یکرنگم

 فصل همیشه همرنگم

خزان! رمان راستین ولگردی های آدمی است.

خزان!آیینه ی تمام نمای دغدغه های درونی توست، آدمک!

 بگذار دلتنگی هایم را یکجا با برگ های قهوه یی این فصل پر درد، ورق ورق بریزم.

بگذارید توام با این برگ ها، پامال جشن بادهای بی آدرس شوم.

باد های بی آدرس

بادهای بی مفهوم

هیچ معلوم نیست ازکجا می آیند

به کجامی روند و ماموریت شان چیست.

نمی دانم چرا زوزه های شب را هق هق میزنم

شاید باد هم تقصیری ندارد

شاید باد هم تقصیری ندارد

پس باد ها نیز اهل مذاکره اند

پس باد ها نیز درد دارند

آری! درد، هم صحبت فصل های سرد

فصل های فقر وقحطی

فقر مخاطب و همدرد.

پس اینکه به بهانه ی صحبت از خزان! درد های خود را به دستان سرد و نا

 آشنای باد می سپارم

تا ره آوردی داشته باشد 

ارباب باد بادک بازش را

 

خزان! چای وغزل رنگ تودارد

دلم تنگ است و آهنگ تو دارد

بیا از زوزه های شب بگوییم

نوای شب "شب آهنگ" تو دارد

 

 خزان! آیینه ی ما را شکستند

برادر گونه دست ما ببستند

ولی وقتی به جان هم فتادیم

هجوم آورده جای ما نشستند

 

هزاران برگ بنویسم خزان را

رباعی و غزل شعر جهان را

ولی چون از دلم فتوا گرفتم

دوبیتی را مناسب دید و جان را

 

خزان! بگذار عاشق پیشه باشم

به مثل شیر در هر بیشه باشم

ولی گر خسروی آید سر راه

به فکرتیشه ی اندیشه  باشم

 

خزان! تنها منم نغمه سرایت

سرایم صد دوبیتی ازبرایت

بیاباما تفاهم کن که روزی

نخواند هیچ کس شعرم برایت

 

خزان! باخویشتن بیگانه بودم

همه در فکر آب و دانه بودم

خداخیرش دهد درد دلم را

که بی او گرد روی شانه بودم

 

خزان! دلتنگ دلتنگم کجایی

همه باباد در جنگم کجایی

خزان! همرنگ غمهای منی تو

ومن خاموش و بی رنگم کجایی

 

خزان! رنگ من و رنگ غم من

خزان! سرمایه ی بیش و کم من

همه فصل بهار و سبزه جویند

شیوع سبزه فصل ماتم من

 

خزان! من خسته و پر دردم آخر

به مثل یک سگ ولگردم آخر

خزان! آن دخت زیبا راست می گفت

که من بی غیرتم، نامردم آخر

 

خزان! آتش گرفته خانه ی ما

صداقت نیست در کاشانه ی ما

خزان! در قحط سالی محبت

بخشکیده است آب و دانه ی ما

 

خزان! ما یار همرنگیم، همرنگ

پریشانیم، پر دردیم، دلتنگ

همه شب باوران دامن به دستند

درخت باور ما می خورد سنگ

 

خزان! خاکستر تاک شمالی

نوازش می کند خاک شمالی

خزان!جاریست در رگهای تاکش

غرور مرد بی باک شمالی

 

خزان! ما از خدای خویش دوریم

وزین دوری همیشه درتنوریم

گدایی باخم آبرو چنین گفت:

که جرم این است یعنی ما صبوریم

 

خزان! امید بازازی ندارد

طبیب عشق بیماری ندارد

خزان! گیتار دلتنگیست باران

اگرچه قبضه و تاری ندارد

 

 دوستان عزیز: سروده های خزانی من که در واقع مبین دغدغه های راستین جهان درونی من است، ادامه دارد. به امید اینکه در آینده ی نزدیک بتوانم یک مجموعه از دوبیتی های خزانی را همچون کهکشانی از برگ های خزانی، تقدیم شما دوستان نمایم. به امید همچون روزی

 

 

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

پیاده
موضوع: اشعار سه شنبه 1388/07/28 9:42 قبل از ظهر

 

تقدیم به استاد بزرگوار محمد کاظم کاظمی، شاعر و  پژوهشگر عصر  ما!


پیاده هستم و مدیون کفش های خودم

نمی رسم بخدا جزبه نقش پای خودم

کجاسفر کنم ای جاده ها مرا ببرید

به سرزمین پر از درد آشنای خودم

غزل حکایت یک کهکشان تباهی عشق

وعشق لغزش این قلب بی حیای خودم

سکوت و دغدغه ی گریه بی اثر شده است

بجاست تابنشانم درخت، جای خودم

توچون شگفتن خورشید در سپیده دمی

و من غروب غم انگیز انتهای خودم

اگرادامه ی این داستان ادامه ی ماست

به هرکجا که روم می رسم، به پای خودم

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

کوچه ی تردید
موضوع: اشعار سه شنبه 1388/04/30 6:39 بعد از ظهر

 

        

 

     خمیازه ی کشید که گویا نمی شود

      لیلا خموش گشته و گویا نمی شود

      زنجیرهای کوچه ی تردید بسته اند

         دستان خسته را که دیگر وا نمی شود

    او در فراق سایه ی دیوار می تپد

    خالی ازین خیال و تمنا نمی شود

       چیزی فتاده است زدستش میان خاک

         سرگرم کاوشی است که پیدا نمی شود

            با دست های بسته به زنجیر شک نوشت

  لیلا مگر رفیق دل ما نمی شود؟

           

      

                              

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

دوبیتی
موضوع: اشعار دوشنبه 1388/02/28 7:7 بعد از ظهر
 

            

 

 

نشد یکبار عاشق می شد این دل

کمی پشت کسی دق می شد این دل

و یا  در  بحر  غم  های  دو  عالم

شنا می کرد قایق می شد این دل

                

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

عینک دودی
موضوع: اشعار جمعه 1388/02/25 1:49 بعد از ظهر
 

       وقتی عینک دودی می گزاری

       شراب فروشان جشن می گیرند

       بی اینکه بدانند

                              خورشیدرا نادیده گرفته ای

 

 

 

 یک کهکشان سلام عاشقانه فرش قدمهای دوستان شاعرم باد . از اینکه کمتر از دریچه ام به شما عزیزان سرمی زنم پوزش می خواهم. به امید اینکه حال و هوای شاعری بیشتر به شکارتان بیاید. یک غزل نمیدانم با چه محتوا.تقدیم تان میکنم.سرفرازباشید.

                       

با همه  همدل  ولی  باما  مقابل  می شوی

عاقبت زین همدلی ها پای در گل می شوی

چشم هایت را  سر راه  کسی  کوبیده ای

چون به ما بر میخوری راهی منزل می شو

در میان  دوستان  از  ما  گریزانی  مگر

با رقیبان  مثل  آهو بره  مایل  می شوی

می کنی  دل واپسی  چشم هایت  را  زمن

خود فریبی می کنی دور از تمایل می شوی

گاه چون اجدادیان خورشید در کف می نه

گاه چون بیگانه گان زنجیر قایل می شوی

گاه  در  درس محبت بی سوادم  می کشی

گاه  در  فقرمحبت  خفته  جاهل  می شوی

می نشینی روبرویم خنده ی سر می دهی

با همه عیبی که داری ماه کامل می شوی

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

دو بیتی
موضوع: اشعار پنجشنبه 1388/02/17 7:3 بعد از ظهر

 

 

خدا محکوم بودن کرده مارا

گرفتار سرودن  کرده   مارا

هنوز از زنده گی چیزی ندیدیم

به فکر جان سپردن کرده مارا؟

             

  

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

چند تک بیت فرش قدم های تان باد
موضوع: دوشنبه 1387/10/02 12:6 بعد از ظهر


         

خواب دیدم خواب هایم خفته در خواب ابد

کاش در خوابم شبی آیی و بیدارم کنی

********************

بری آسمان آبی به نظر رسیده ماهی

نکند لباس آبی تو به تن کشیده باشی

********************

در بزکشی چشم تو پا بر رکاب غم

پامال خنده ام به کجا میکشانی ام

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

بچه های کوچه
موضوع: اشعار دوشنبه 1387/10/02 11:56 قبل از ظهر
 

یاد ها بر قلبها تابیده اند

خواستها در یادها خوا بیده اند

قلبها آگنده از اندوه و درد

دردها ازمردها نالیده اند

عشقها نیرنگها را زنده کرد

عشق را در رنگ ها پالیده اند

سوز را شبگریه ها را ناله را

شاعران ازیک غمستان چیده اند

چشم نامردان و اشک مرد ها

هریکی برخویشتن بالیده اند

بچه های کوچه در پسکوچه ها

بار ها برخویشتن باریده اند

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

موضوع: اشعار جمعه 1387/09/29 1:52 بعد از ظهر

 

  تا شعله شدم تگرگ و باران دیدم

تا دود شدم شمال و توفان دیدم

       تا خواست دلم که جان به یکباره دهم

درپیکر نیم جان خود جان دیدم

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

کودکی
موضوع: اشعار دوشنبه 1387/05/14 9:11 بعد از ظهر
 

    برگرد به کودکی و فریادم کن

    فریادم کن به خنده ی شادم کن

    هرچند زخاطرات هم دور شدیم

    دلتنگ اگر شدی کمی یادم کن

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

گیتار عشق
موضوع: اشعار پنجشنبه 1387/02/05 1:9 بعد از ظهر

 

ای عشق برو برو که آبم کردی

لب تشنه مقیم صد سرابم کردی

تاجیک بچه ی کنارجیحون بودم

با هق هق گریه هم رکابم کردی

 

************************

گیتار همان و تار گیتار همان

       لب های خموش و چشم بیمار همان

      در جنگ نگاهی رو برو مات شدم

     بی مهری و خنده های دلدار همان

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |


shula.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati